تبليغاتX
خیابون
 

 

امروز همان فرداییست که نگرانش بودیم....

 


 

نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه 1 آبان1388 ساعت 10:24 موضوع | لینک ثابت



بد شانس ترين نسل تاريخ ايران ما هستیم :‌ تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود... تو بچگی هم

دوران جنگ بود... دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن... نظام قدیم، نظام جدید، نظام

خیلی جدید... رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن... فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت

کار پیدا نشد... ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد.............................................


 

نوشته شده توسط محمد رضا در پنجشنبه 30 مهر1388 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت


 

 

به نام خدا

هر کاری کردم نتونستم از زیبایی این تصویر چشم پوشی بکنم

آرامش بخشه!

 

 


 

نوشته شده توسط محمد رضا در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط محمد رضا در یکشنبه 26 مهر1388 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت


سلام

 

امروز ۲۶ مهره

 

روز تولد من

 

درست ۱۸ سال پیش

 

واسه خودم متاسفم که متولد شدم...

 

 


 

نوشته شده توسط محمد رضا در یکشنبه 26 مهر1388 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت


 

 گاهی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و

آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا

در نوع ریختن و خوردن!!!!!!!!!!!


 

نوشته شده توسط محمد رضا در یکشنبه 26 مهر1388 ساعت 14:23 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط محمد رضا در چهارشنبه 22 مهر1388 ساعت 7:43 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

         

منبع:  http://khiabooon.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط محمد رضا در چهارشنبه 22 مهر1388 ساعت 7:41 موضوع | لینک ثابت


اعتراف

                     

 

 

                          

 

منبع:  http://zd.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط محمد رضا در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 7:47 موضوع | لینک ثابت


عشق و ازدواج

                                                             به نام خدا

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
استاد گفت : عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!!

منبع:  http://rohyraz.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط محمد رضا در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت